داستانک و دلنوشته

داستانک و دلنوشته

قلب يا سنگ
نمي‌دانم در سينه‌ام قلب مي‌تپد يا سنگ. ديگر براي من سرزمين رويايي وجود ندارد. حالا هر چه هست من هستم و گناهانم. ولي نه، نبايد به اينجا فكر بكنم. عذاب وجدان گلويم را گرفته. براي خلاصي از آن به خود دلداري مي‌دهم و مي‌گويم: خوب هر كسي در اين دنيا دچار اشبتاه يا گناه مي‌شود، منم يكي از اونا اما نه، گناه من با ديگران فرق دارد همانطور كه خودم با آنها فرق دارم. احساس مي‌كنم در اين دنيا نيستم. جايي زندگي مي‌كنم كه هيچ كس نيست. اصلاً كسي از چنين جايي با خبر نيست. در اين جا من هستم و من. دوباره آن افكار پليد به ذهنم مي‌آيند. نه من اين كار را نمي‌كنم. من به خودم قول دادم كه ديگر اين كار را نكنم. افكارم پوچ مي‌شوند. مثل گردويي كه به ظاهر پر مغز به نظر مي‌رسد اما درونش پوچ و خراب است. ديگر فكر و ذهني ندارم تا خوب و بد را تشخيص دهم و خودم را از اين مخمصه رها كنم. روبه‌رويم را نگاه مي‌كنم آن موجود وحشي و سركش را مي‌بينم.
شيطان آري شيطان را. لبخند سردي مي‌زند طوري كه مو به تن آدم راست مي‌شود. به چهرة زشت و هوس انگيزش نگاه مي‌كنم. با من حرف مي‌زند. صدايش را نمي‌شنوم ولي مي‌دانم چه مي‌گويد. سعي مي‌كنم به حرفهايش فكر نكنم. احساس بدي پيدا مي‌كنم. خوب كه به چهره‌اش نگاه مي‌كنم آشنا به نظرم مي‌رسد. آيا او را جايي ديده‌ام؟ رنگ و رويم مي‌پرد و ضربان قلبم به شماره مي‌افتد. ولي نه اين امكان ندارد. يعني او من هستم؟ نه، او هيچ شباهتي به من ندارد. او در سينه‌اش به جاي قلب سنگ دارد ولي من … . نه من نمي‌توانم او باشم. من پاك هستم. پر از احساسات ناب انساني. ولي اين كسي كه در آينه است با من فرق دارد، اصلاً با تمام انسانها متفاوت است. انگار كه او جزء اين سرزمين نيست. اين طوري نمي‌شود بايد او را فراموش كنم و از ياد ببرم. دستم را روي آينه مي‌گذارم تا چهره‌اش را نبينم، ولي او از دستانم رد مي‌شود. چشمانم را مي‌بندم ولي او از راه گوشهايم وارد ذهنم مي‌شود و مثل خوره به جان افكارم مي‌افتد. با دستانم، گوشهايم را فشار مي‌دهم تا جلوي ورودش به ذهنم را بگيرم. نه اين طوري نمي‌توان فراموشش كرد.
فقط يك راه وجود دارد، يعني اين تنها راهي است كه به ذهنم مي‌رسد. بايد او را بکشم. او مي‌خواهد فريبم دهد ولي ديگر فريبش را نمي‌خورم. آري! تنها راهي كه مي‌توان از دست ا و خلاص شد همين است. ولي آخر چطور؟ من كه جرأت اين كار را ندارم؟ بايد ترس را كنار بگذارم. ديگر وقتي براي ترسيدن و جا زدن نمانده. اگر حالا اين كار را نكنم براي هميشه پشيمان مي‌شوم. نفس عميقي مي‌كشم، مشتم را گره مي‌كنم و با تمام قدرتم مشت محكمي به آينه مي‌زنم و آن را در هم مي‌شكنم. ولي او صد تا مي‌شود، هزار تا و ده هزار تا. نه بايد او را براي هميشه از صحنة اين روزگار پاك كنم تا سياه تر از اين نشود. تيغي را كه جلوي آينه بود برمي‌دارم. برق تيزي تيغ چشمم را تنگ مي‌كند. براي آخرين بار به چشمهاي آتشين و قرمزش خيره مي‌شوم. هيچ حسي در آنها ديده نمي‌شود. شايد او خودش هم همين پايان را مي‌خواهد. به رگهاي نازكش نگاه ميكنم، انگار كه هيچ خوني در آنها جاري نبوده و نيست. شايد از اول هم مرده به دنيا آمده بود. دستهايش رنگ گچ است. مشتهايش را فشار مي‌دهم و به چشمانش نگاه مي‌كنم و باز هم حسي در آنها نمي‌بينم. شك دارم كه اين كار درستي است يا نه. ولي نه ديگر وقت شك كردن نيست. بايد از او انتقام گرفت. او براي من راه بازگشتي باقي نگذاشته و تمام پل‌هايي را كه با اميد ساخته بودم در هم شكسته. پس بايد او را كشت. چشمانم را مي‌بندم و تيغ را با فشار روي رگهاي نازكش مي‌كشم. احساس خوبي پيدا مي‌كنم و شروع به خنديدن مي‌كنم. آنقدر بلند كه فقط او صدايم را مي‌شنود. چشمهايم را باز مي‌كنم و به رنگ پريدة دستانش نگاه مي‌كنم. خون سردي از آنها بيرون مي‌آيد. ولي او كه در رگهايش خون نداشت. شايد رگهايش آنقدر بي‌رنگ بود كه قرمزي خون زير آن‌ها پيدا نبود. با بي‌حسي سرم را بالا مي‌آورم و به آينه نگاه مي‌كنم. چشمانم تار شده است. فشار زيادي به خودم مي‌آورم تا چهرة داخل آينه را تشخيص دهم. مي‌خواستم قبل از مرگ به چشمهاي آتشينش نگاه كنم. اما اين بار چيز ديگري را ديدم. خودم و چشمهاي بي‌حس خودم. نفس راحتي كشيدم. حالا ديگر مي‌توان او را از ياد برد. براي هميشه.

برنده يا بازنده
شرط‌بندي با زندگي!‌ نمي‌دانم درست است يا نه. ولي خوب مطمئناً يك ريسك خطرناك است كه اگر تو بازندة آن باشي نمي‌تواني آن را رد كني. ولي اگر او بازنده زندگي باشد چه؟ آيا او مي‌تواند اين باخت را قبول نكند؟ آري. او مي‌تواند حتي اگر در عمل تو برنده باشي. او زندگي است، قوي و شكست ناپذير. او مي‌تواند تو را بازي دهد و يا به بالاترين نقطه برساند و بعد از آن بالا تو را به زمين بزند. طوري كه ديگر نتواني اين سقوط را رد طول عمرت فراموش كني. من اين سقوط را در عين برنده بودن حس كردم. آري، يك برندة بازنده! من با زندگي شرط‌بندي كردم در صورتي كه مي‌دانستم كه اين كار يك ريسك است. ولي اين خطر را بخاطر يك عشق كه آن را باور داشتم و مي‌دانستم كه ارزش اين كار را دارد انجام دادم. من با زندگي شرط‌بندي كردم بر سر يك عشق. مطمئن بودم كه برنده خواهم شد. او قول داده بود كه به من خيانت نكند. اگر شكست خورد بپذيرد. او با خنده‌اي سرد و مرموزانه قبول كرد. ولي … بعد از اين قول و قرارها مهره‌ها را چيديم. مهره‌هاي من سفيد بود و مهره‌هاي او سياه. در چند حركت اول بازي كاملاً در دست من بود. وزيرش در چنگ من بود و مي‌توانستم با يك حركت ماتش كنم ولي بد آوردم و شاهم در چنگ او اسير شد. او خيلي تيز و باهوش بود بايد حساسيت و دقت بيشتري به خرج مي‌دادم. تمام اين شرط‌بندي‌ها فقط بخاطر او بود… او در اين بازي نقش يك شاه را بازي مي‌كرد. او شاه شطرنج زندگي من بود. پس تا آنجايي كه توانستم مقاومت كردم و بالاخره توانستم در آخرين لحظات او را شكست دهم. خيلي خوشحال بودم. توانسته بودم از زندگي شكست‌ناپذير ببرم. در بالاترين نقطه، در اوج بودم. مي‌چرخيدم و مي‌خنديدم. زندگي با يك خندة تلخ و موزيانه به من نگاه مي‌كردم. براي اينكه حرفي زده باشم، گفتم: طعم شكست هميشه تلخ نيست. اين را از ته قلبم به او گفتم ولي او لبخند تلخي به من زد و گفت: طعم پيروزي هم هميشه شيرين نيست. در چشمان تند و تيزش آتش كينه را ديدم. شنيده بودم كه زندگي به آدم وفا نمي‌كند. او نتوانسته بود اين شكست را بپذيرد. بالاخره او كار خودش را كرد و زير همة قولهايي كه داده بود، زد. شاهم را از من گرفت و مرا از اوج به قبر كشاند. به سياه‌ترين نقطه زندگي، به سياه چال زندگي. او شايد توانسته بود با شكستن قول و قرارش مرا براي هميشه در زندان خود محكوم به حبس ابد كند ولي در عمل اين من بودم كه برنده بودم و او يك بازنده بود. چون من مي‌دانستم كه طعم شكست هميشه تلخ نيست و من بزرگترين هدية خداوند را داشتم، يعني اميد را، امید را، امید…

آغوش سرد ديوار
آغوشي سرد، آغوشي به سختي يك ديوار. آغوشي كه گرماي عشق و محبت در آن جايي ندارد. آغوشي بدون عشق، آغوشي به سردي يك ديوار.
به او محبت ورزيدم در جواب اخم نثارم كرد، به او عشق دادم در جواب گوشه چشمي ديدم، به او صبر دادم در جواب سكوت تلخي را شنيدم. انگار كه هيچ راهي براي نزديكي من به او وجود ندارد. مثل آبي زلال و روان سعي كردم كه به قلب سنگي اش نفوذ كنم ولي قلب او از سنگ هم سر سخت تر و نفوذناپذيرتر است. ولي با اين حال عشق او را مي‌خواهم. سالهاست كه عشق او را مي‌خواهم، ولي او حتي سعي هم نمي‌كند كه ذره‌اي به من مهر بورزد. او حتي عشق سنگي اش را هم از من دريغ مي‌كند. نمي‌دانم چرا ولي شايد لايق اين عشق سنگي‌ام هم نيستم. من از او چيز زيادي نخواسته‌ام فقط كمي توجه، كمي مهر، مي‌خواهم او بداند كه من هستم و او را عاشقانه دوست دارم. او مرا از چشم و گوش خود پنهان مي‌كند گويي كه من فرشتة مرگ او هستم نه فرشتة عمر او. ولي با اين حال سالهاست كه در جواب عشقم صبر كرده‌ام و براي دريافت آن لجاجت و خواهش. عشقش برايم يك رويا شده، رويايي دور و دست نيافتني، رويايي طلسم شده. رويايي كه هر شب نرم و لطيف پا به خوابم مي‌گذارد، روح و جسم را تسخير مي‌كند ولي وقتي دستان پر تمنايم را به طرفش دراز مي‌كنم محو مي‌شود انگار كه اصلاً وجود نداشته حتي از يك رويا هم روياتر است. چقدر سنگ دل است. هميشه مرا از خود مي‌داند. انگار كه تأمل و گفتگو از گنجينه واژگانش پاك شده است. آمالش به آرزوهاي جنگجويان اسطوره‌اي مي‌ماند. جنگجوياني كه در سينه به جاي قلب سنگ دارند، سنگي سخت، سنگي از جنس آذرين. ولي اين قلب سنگي فقط براي من است و او فقط با من نامهربان است. ديگران به راحتي، بدون ذره‌اي تلاش و حتي بدون تحمل گوشه‌اي از اين رنج خود را در دل او جا مي‌كنند و عرصه را بر من تنگ‌تر. آه … چقدر سخت است وقتي خود را با ديگران در ترازوي قياس قرار دهي و ببيني تو كه او را بيشتر از ديگران دوست داري اصلاً براي او اهميت و جایگاهی نداری. انگار كه او را در برابر عشق من طلسم كرده‌اند. دلم براي ديدن آ‎غوش گرمي از او لك زده. نمي‌دانم چرا مرا از خود مي‌راند؟ چون تا به حال حتي يكبار هم به من نگفته كه: «دوستت ندارم» و اين دو دلي بدي را در من شعله‌ور مي‌كند، دودلي عشق و نفرت. كدام يك؟ شايد مرا دوست ندارد؟ پس چرا چيزي نمي‌گويد؟ مي‌ترسم … مي‌ترسم از اينكه خود باعث شدم آغوشي را كه ممكن است او روزي به سوي من باز كند از دست دهم. پس باز هم صبر مي‌كنم حتي اگر سالها به طول انجامد. ولي هنوز آغوش او مثل يك ديوار سرد است.
خداوندانه
زمان زيادي از آخرين باري كه به خدا فكر كردم نمي‌گذرد ولي اين بار مي‌خواهم نه تنها به او فكر كنم بلكه مي‌خواهم او را با تمام وجود خويش و قلبم احساس و درك كنم. مي‌خواهم قلبم را تسخير كند و جايي براي ديگران نگذارد، مي‌خواهم عاشقش شوم تا معشوقه‌ي ابديم باشد. خدايا قلبم را از شكاف و سياهي اي كه شيطان به من هديه داده بيرون بكش و با دستت به قلبم روشنايي جاويد بده. قلبم تمام وجودم است پس از آن هر وقت تو را خواستم به جاي دست دراز كردن به سوي آسمان بي‌كرانت به خودت رجوع می كنم و تو را همچون آسمانت بي‌كران می يابم. ديگر نمي‌خواهم از تو فرار كنم. از زماني كه به تو فكر مي‌كنم فهميده‌ام كه تو اول و آخر دنيا هستي پس مي‌خواهم اين سفر را شروع كنم تا به تو برسم. مي‌روم، نه مي‌آيم تا دوباره آغاز كنم ولي با تو. مي‌خواهم درخشش وجودت به چشمان تاريكم نور و روشنايي بخشد. تا ديروز گمان داشتم براي ديدنت بايد بروم، بايد بروم و از تمام آدمها فرار كنم، كنج عزلت گزينم و رياضت كشم تا به تو برسم ولي حال اين را مي‌دانم كه براي رسيدن به تو نبايد فرار كرد، از آدمها، از خويش و … بايد سفر كرد، سفري به درون خود، سفري به خويش. نيازي نيست براي ديدنت نخورم و نياشامم تا از فشار گرسنگي «پوست بر استخوان چسبيده» شوم. تو خود آبي براي تشنگيم و غذايي براي روح خسته و وامانده‌ام، من مظهري از تو هستم. مي‌خواهم در عين سختي راحت به تو برسم زيرا فهميده‌ام بيش از هميشه به تو نياز دارم، نيازي از ازل تا ابد و مي‌خواهم دست دل از دنيا بشويم و با هر آنچه براي رسيدن به خودت به من دادي به تو برسم، به آرامشي كه نسلها و نسلها به دنبالش بودند، در وجودشان بود ولي آن را نمي‌ديدند. مي‌خواهم به تو برسم تا خود را فراموش كنم و به تو بينديشم زيرا ديگر من تو هستم. همة‌ ما ذره‌اي از تو را در قلبمان داريم. ديگر براي كمك خواستن از تو دست به سوي آسمانت دراز نمي‌كنم، دست به سوي خويش دراز مي‌كنم تا تو را زودتر بيابم.
اصلاً مي‌خواهم جلوه‌اي از تو شوم … اما نمي‌دانم! آیا مي‌توانم؟ .… .

درباره نویسنده

شبکه دانش

Theme Settings

Please implement HIMARKET_Options_editor::getCpanelHtml()

Please implement HIMARKET_Options_menu_location_multi_select::getCpanelHtml()