داستان شتاب به سوی سرای باقی

داستان شتاب به سوی سرای باقی

امروز، ديروز نيست و باري، اين سرچشمه‌ي تمامي فاجعه‌هاست، روزي مي‌آيد، روزي ميرود و اين عبور مداوم ما را خواهد كشت، خواهد كشت، خواهد كشت. يازده سالگي تنها اين عيب را داشت كه ديگر نمي‌شد دهساله بود و دهسالگان هرگز اين را نفهميده‌اند! هيچ چيز در يك لحظه اتفاق نمي‌افتد (زعفران، ذره ذره زرد مي‌شود و سبزه قبا رفته رفته مي‌ميرد ما در حال دويدن زندگي مي‌كنيم بي‌فرصتي براي نشستن، بي‌مهلتي براي اعتراض) انسان چيست؟ چوبي بر منقار پرنده‌اي يا تصويري در آينه‌اي در حال شكستن!؟ انسان اسم سفيدش را با خون بر خط شيري خواهد نوشت و دريغا كه هزارپايي با ريش كوسه خط شيري را هرت مي‌كشد! يونس در كجاي اين خط شيري مي‌دود كه ماهي او را در ربود. در خشكي هميشه يك ماهي هست كه ما را تعقيب مي‌كند چيزي هست كه هميشه از كنار ما مي‌گذرد. چيزي هست كه، بودن را به نبودن تبديل مي‌كند. چيزي كه دوست نمي‌دارد آسمان را، كبوتر را، كاغذ را چيزي كه دوست نمي‌دارد قرمز را، زنگاري را، آئينه را و تصوير را، چيزي كه دوست نمي‌دارد دريا را، گل شيپوري را و ما را، چيزي كه دوست داشتن را به سوء تفاهم تعبير مي‌كند آه …
اي عبور مداوم، اي ديوانه‌ي اجتناب‌ناپذير بي‌ما، بي ما ساعت ديواري تا چند، تا چند زنگ خواهد زد.
فقط بيست سال داشت…
صبح يك روز پاييزي وقتي از خانه بيرون آمد خود را براي رفتن به محل كار آماده كرد. «منشي بود و در يك شركت تعاوني كار مي‌كرد، تك فرزند بود و به قول اطرافيان پدر و مادرش او را لوس بار آورده بودند تحصيلاتش را تا ديپلم ادامه داده بود و دوستان زيادي هم نداشت و اسمش مانا بود.» وقتي براي رفتن به اداره سوار ماشين شد ابتدا آن را گرم كرد و راه افتاد طولي نكشيد كه به خيابان اصلي رسيد. ترافيك سنگيني بود، ساعتش را مي‌ديد كه نكند دير كرده باشد. خيلي اضطراب داشت چون براي آن روز كار زيادي داشت. بالاخره صبرش سرآمد و سعي كرد در آن شلوغي راهي براي فرار پيدا كند و به خيابان فرعي برود. اين كار را به هر سختي كه بود انجام داد و وارد خيابان فرعي شد با سرعت زيادي حركت مي‌كرد كه ناگهان از روبه‌رويش يك وانت درآمد نتوانست ماشين را كنترل كند و با آن وانت تصادف كرد. مردم مأموران پليس و آمبولانس را خبر كردند و او را به بيمارستان منتقل كردند. پرستاران با زحمت بسيار شماره‌ي تلفن اقوامش را يافتند و به آنها زنگ زدند و خبر تصادف مانا را به آنها دادند. پدر و مادرش بعد از مدتي با اضطراب و دل نگراني بسيار به بيمارستان رفتند و دختر را در اتاق عمل زير تيغ جراحان ديدند. مادرش گريه مي‌كرد و پدرش از فشار غمي كه در گلويش جمع شده بود مي‌خواست فرياد بزند تا اينكه دو ساعت گذشت و پزشك جراح به بيرون از اتاق عمل آمد و اين لحظه، لحظه‌ي وداع بود. بله پزشك خبر فوت دخترشان را داد. (و گفت: به خاطر برخورد شديد سرش با شيشه‌ي ماشين ضربه‌ي مغزي شده و ديگر نمي‌توان كاري برايش كرد، متأسفم.) پدر و مادر مانا به خاطر ضربه‌ي مهلكي كه از اين جريان خورده بدوند مات و مبهوت يكديگر را نگاه كردند و بعد از چند دقيقه مادر شروع به فرياد زدن و گریه و شیون كرد و پدر با هزار نااميدي و غم اشك از چشمانش جاري شد.
روز وحشتناكي بود، روز تشيع جنازه، و باران شديدي مي‌باريد. چترها بالا سر قبر مانا گرفته شده بودند و مادر و پدر مانا ضجه مي‌زدند و گريه مي‌كردند. مادر فرياد رؤياي من، زندگي من، دختركم و … سر داده بود. اقوام آن دو را آرام كردند و خواستند آنها را دلداري دهند اما هيچ كدام نتوانستند آن دو را در آن لحظه درك كنند. پدر و مادر وقتي عكس مانا را مي‌ديدند كه بر روي قبرش بود بيشتر فرياد مي‌زدند و ناله مي‌كردند تا اينكه يكي از اطرافيان عكس را خواباند تا چشم آن دو به عكس مانا نيفتد. با هزار سختي و مشقت كه بود پدر و مادر را از قبرستان به خانه رساندند اما … روياي تاريكي شب …
شب شده بود و تاريكي همه جا را فرا گرفته بود. تا اينكه روح مانا احساس سرگرداني كرد و به اطراف نگاهي انداخت، با خود مي‌گفت: اينجا كجاست، چقدر وحشتناك است چرا آنقدر تاريك است تا اينكه چشمش به جسمش افتاد فريادي كشيد و گفت: اين ديگر كيست؟ چرا انقدر شبيه من است، خواست به جسمش دست بزند كه متوجه شد توان انجام اين كار را ندارد. خيلي ترسيده بود تا اينكه صداهاي وحشتناكي را از اطراف شنيد، به خود مي‌لرزيد. حسابي ترسيده بود صداي خنده‌ي دو موجود وحشتناك از اطراف مي‌آمد كه صدا مي‌كردند:
آماده‌اي؟ آماده‌اي؟ … آن دو موجود بالا سر مانا ظاهر شدند و مانا را ترساندند يعني مانا از ديدن آنها بهت زده شد. آن دو به او گفتند تو مرده‌اي و اينك بايد پاسخ سؤالهاي ما را بدهي آنگاه پرسيدند پروردگارت كيست؟ و مانا كه تازه فهميده بود در اطرافش چه مي‌گذرد با ترس فراوان گفت: پروردگار من همان است كه آسمانها و زمين را،‌ كوهها و درياها را، انسانها را، و حيوانات را با هدف و غرض مشخص آفريده است. آن دو دوباره سؤال كردند پيامبر تو كيست؟ و مانا جواب داد: پيامبر من محمد (ص) پيامبر مسلمين جهان است، همان كه كتاب قرآن را به ما معرفي كرد. آن دو موجود از وحشت اينكه چقدر مانا جوابشان را با قاطعيت مي‌داد پرسيدند: اينك بگو امامت كيست؟ و مانا پاسخ گفت: علي (ع) امام من است او كه خليفه‌ي مسلمين است. و در آخر پرسيدند: بگو كه دينت چيست؟ و مانا گفت: دين من اسلام است و … وقتي كه آمد ادامه‌ي حرفش را بزند آن دو موجود گفتند: ديگر نيازي نيست چيزي بگويي، با تو كاري نداريم. آرام باش، آرام باش.
براي لحظه‌اي سكوت همه جا را فرا گرفته بود و در ديده‌ي مانا انگار همه‌ي تاريكيها از بين رفته بودند و مانا خوشحال بود. بعد از چند دقيقه نور سفيد خيره كننده‌اي همه جا را فرا گرفت. چشمان مانا از شدت تابش نور بسته شده بود و نمي‌توانست جايي را ببيند تا اينكه صدايي شنيد كه مي‌گفت: بيا، بيا… همراه من بيا تا تو را به مكان زندگيت راهي كنم. به من نگاه كن و مانا سرش را بالا برد و ديد دستي از آن نور سفيد بيرون آمده و مي‌خواهد مانا را با خود ببرد. مانا ابتدا سؤال كرد تو كيستي؟ و او جواب داد من راهنماي تو هستم به من اعتماد كن و با من بيا. مانا كه چاره‌اي جز اين نمي‌ديد دست را گرفت و به داخل نور رفت. وقتي آن دست دخترك را به طرف خود كشيد او را وارد محيطي كاملاً خشك كرد و خود ناپديد شد. مانا اطرافش را نگاه كرد و جز سراب چيز ديگري نديد. لحظه‌اي نمانده بود كه شروع به گريه كردن بكند اما صدايي آمد كه گفت: مسيرت را بگير و برو … مانا صدا را تعقيب كرد و فرياد زد تو كيستي؟ براي چه مرا به اينجا آوردي؟ مانا همين طور به سؤال كردنش ادامه داد. اما چاره‌اي نداشت جز اينكه به دنبال صدا برود. كمي كه راه رفت خسته شد و نشست.
آفتاب سوزان بود و او احساس تشنگي مي‌كرد. گلويش از شدت تشنگي مي‌سوخت. به يك طرف نگاه كرد و چشمه‌اي را ديد به آن طرف دويد اما جز سراب چيزي نبود مدتي را به همين منوال گذراند تا اينكه خيلي خسته شد. از فرط خستگي همانجا دراز كشيد و در زير نور شديد آفتاب خوابش گرفت و كمي خوابيد. بعد از چند ساعت بالا سر خود سايه‌اي را احساس كرد و بلند شد و ديد كه همان دست دوباره آمده اما اين بار به همراه صاحبش. صاحب آن دست پيرمردي قد بلند با موهاي بلند و ريش هاي بلند سفيد و صورتي شكسته بود به همراه عصايي كه از چوب درخت گردو بود و عبايي به رنگ سفيد بر تنش. به مانا نگاه كرد و گفت: با من بيا: مانا با كنجكاوي بسيار پرسيد راهنماي من تو هستي؟ پس چرا به من آب نمي‌دهي، من تشنه هستم و …. . مانا فقط حرف مي‌زد و پيرمرد فقط مي‌رفت مانا خسته شده بود ديگر تاب و توان راه رفتن نداشت پس دوباره نشست و ديگر حرف نزد. پيرمرد مانا را ديد كه گريه مي‌كند از او پرسيد دليل گريه كردنت چيست؟ مانا جواب نداد. پيرمرد دوباره پرسيد ولي جوابي نشنيد. پس گفت: اينجا گريه كردن فايده‌اي ندارد. اينجا فقط بايد مشكلات را تحمل كني. و به او گفت: انساني موفق است كه براي رسيدن به اهدافش تك تك استخوان هايش خرد شود. پس سعي كن ديگر گريه نكني و به دنبال من بيايي و با تشنگي و گرسنگي بسازي. اگر مي‌خواهي راحت شوي بايد بيايي وگرنه خود مي‌داني. مانا چاره‌اي جز قبول كردن اين كار نداشت. پس بلند شد و شروع به حركت كرد رفته رفته كه هوا گرم‌تر مي‌شد راه رفتن هم كندتر مي‌شد و كف پاهاي مانا ترك برداشته بود و لبهايش خشكه زده بود. اما به دنبال راهنمايش مي‌رفت. اين طرف و آن طرف را مي‌ديد اما به هيچ چيز دست نمي‌يافت تا اينكه وقتي به خود آمد ديد كه پيرمرد نيست و او را ترك كرده با اندوهي در دل دوباره با سختي شروع به حركت كرد ديگر به رفتار پيرمرد عادت كرده بود و مي‌دانست هر وقت كه بخواهد ناپديد مي‌شود. ديگر فقط به دنبال رسيدن به هدفش بود و مي‌خواست سريعتر از اين بيابان بگريزد كمي كه پيش رفت صداي بلندي شنيد و متوجه شد زير پايش مي‌لرزد كم كم زمين زير پايش ترك برداشت و مانا نتوانست كنترل خود را حفظ كند بنابراين در زمين فرو رفت و سقوط كرد. چيزي نمي‌توانست ببيند تا اينكه خود را آويزان به تنه‌ي درختي ديد كه از زمين بيرون زده بود و زير پاهايش هم مواد مذاب جاري شده بود. خيلي ترسيده بود و خود را محكم نگه داشته بود و فرياد مي‌زد كمك … كمك… تا اينكه صدايي آمد كه گفت: طناب را بگير و بيا بالا و مانا طناب را گرفت و رفت بالا و همانجا افتاد و بيهوش شد. روزها و شب ها گذشت تا اينكه پس از چند روز چشمهايش را باز كرد و اطرافش را نگاه كرد و ديد همه جا ساكت است. همين كه بلند شد دوباره گرسنگي و تشنگي به سراغش آمد. خيلي خسته بود مدتي در فكر فرو رفت و شروع به راز و نياز با خدا كرد و بعد از چند لحظه: سايه‌اي را بالاي سر خود احساس كرد، سرش را بلند كرد و ديد درخت موزي بالاي سرش به وجود آمده، كمي از آن را خورد از طرفي ابرهايي بالاي سرش تشكيل شد و باران شروع به باريدن كرد، نهري از كنار پايش جاري شد. و مانا در آن حال فقط مي‌خورد و مي‌نوشيد و از اين بابت خيلي خوشحال بود. وقتي تا جايي خورد كه احساس كرد كاملاً سير شده بلند شد و اطرافش را مشاهده كرد همه جا را درخت و نهر و غذا و … تشكيل داده بود.
دوباره به راهش ادامه داد تا اينكه به دري آهني و سفيد رنگ رسيد همين كه به آن نزديك شد در به رويش باز شد و مانا با مكثي كوتاه شروع كرد به ديدن داخل آن در، داخل در باغي بزرگ و زيبا وجود داشت و نهر آب از آن جاري بود. درختان ميوه هاي مختلف هم آنجا وجود داشت. مانا كنجكاو شد كه به داخل باغ برود پس شروع به رفتن كرد وقتي از ميان باغ مي‌گذشت كم كم صداهاي خنده و شادي شنيد، بيشتر جلو رفت تا اينكه در نظرش كاخي زيبا و بزرگ به چشم خورد به طرف آن دويد اما وقتي كه كمي جلوتر رفت انسانهايي را ديد كه همه زيبا و خوش لباس بودند و همه جوان و سرزنده. دخترهايي كه لباس هاي زيبا پوشيده بودند و موهاي خود را خيلي زيبا درست كرده بودند و همچنين پسرهايي كه لباس هاي زيبا پوشيده بودند و مشغول صحبت كردن بودند وقتي آنها را ديد و با خود مقايسه كرد خيلي خجالت كشيد و تصميم به برگشتن گرفت كه در همان حال دو دختر زيبا به طرفش آمدند و دستانش را گرفتند و بردند به طرف كاخ اصلي. همين طور كه مي‌رفتند مانا به طور بهت‌زده به آنها مي‌نگريست و جلوتر كه مي‌رفتند صداي پرندگان مختلف را هم مي‌شنيد. او را به داخل كاخ بردند. (تمام ديوارهايش آينه كاري شده بود و مانند الماس مي‌درخشيد. كف سالنش از سنگ فرش هاي مرمر سفيد پوشيده شده بود و از تميزي برق مي‌زد، درهاي اتاق‌هايش از طلا بود) رؤياهايي كه هميشه در ذهن مانا بود به حقيقت پيوسته بود. و از ديدن همه‌ي اين چيزها تعجب كرده بود. آن دو دختر او را به داخل يكي از اتاق ها بردند و نشاندند. مانا وقتي خود را براي اولين بار بعد از اين ماجراها در آئينه ديد كاملاً وحشت زده شده بود اما آن دو دختر باعث شدند از اين وحشتش كاسته شود. ابتدا او را به حمام بردند (حمام شير) و بعد آن قدر زيبا درستش كردند كه مثل فرشته ها شده بود. لباسي زيبا بر تنش كردند كه پارچه‌اش از جنس ابريشم خالص بود و با نگين‌هاي اصل تزئين شده بود و موهايش را شانه كرده و با گيره هاي زيبايي به هم وصل كرده و او را به داخل باغ اصلي برگرداندند. همه‌ي افرادي كه آنجا بودند به طرفش آمدند و ورودش را تبريك گفتند. در همان حال پيرمرد راهنما هم سر رسيد و به طرف مانا رفت و پيشاني مانا را بوسيد و ورودش را، در واقع تولد دوباره‌اش را به او تبريك گفت و رفت. و مانا شروع به زندگي جاويدان در بهشت برزخي كرد تا قيامت… .

درباره نویسنده

شبکه دانش

Theme Settings

Please implement HIMARKET_Options_editor::getCpanelHtml()

Please implement HIMARKET_Options_menu_location_multi_select::getCpanelHtml()